
پرستو ، ای ریاضیدان مشهور که دشمن گردد از مشهوریت کور
تو ای آنکس که بر ما بند کردی زخود ما را تو ناخرسند کردی
بلا گشتی و در این وضع مشکل شدی بر من چو عزرائیل ، نازل
پرستوهای عابر بی شمارند که کاری هم به کار ما ندارند
تو بین این همه مرغ مهاجر شدی بر بنده بدبخت ، ظاهر؟
عزیز من مگر کاری نداری که پا در کفش مخلص میگذاری؟
مرا با فایل اوراقت چه کار است که خویت مثل برج زهرمار است؟
تو که درکی از این سیستم نداری چرا پا روی دمبم میگذاری؟
گرفتم اینکه فایلت را کنم پاک چنین باید تو پیراهن کنی چاک؟
به هر کس میرسی غیبت نمایی؟ کنی بدگویی و این بی حیایی؟
مرا از بس که این فایل تو آزرد ز فایلت جان تو حالم به هم خورد
****
بیا و از سر ما دست بردار مرا در جای خود آرام بگذار
نمیخواهد دهی تکلیف خود را برایت رد کنم ده بیست ، یکجا
تو که هر دم غلط باشد جوابت چرا اینسان شده آشفته خوابت؟
تو که دهها error در لیست داری به بی تکلیفها فرقی نداری
تو را گرپاک شد برنامه ، غم نیست که بهر کپ زدن ، تکلیف کم نیست
اگر من نمره ات را بیست دادم یقینا احترامت را نهادم
تو این را باج پنداری؟ پرستو تو تا این پایه رو داری پرستو؟
****
تومارا بسکه کودن میشماری برامان نام “تن تن ” می گذاری!!!
گمان داری نمیدانم من این را که رامین “ترک خر” گردیده آنجا؟
چرا اینسان به رامین بی وفایی؟ مگر خود بچه اسپانیایی؟
تو که گشتی در آنجا ثبت احوال شوی زین مطلب بی مزه خوشحال
نمیدانی که اینجا چیست نامت؟ چگونه بر زبان آید کلامت؟
تو گویی بنده را شلغم گرفتی پسرها را تو دست کم گرفتی؟
پسر گر لج کند با دختر ای دوست بدان کز کله دختر کند پوست
کند کاری که از مغزت پرد هوش کنی اسم خودت را هم فراموش
****
به والیبال بس پر ادعایی چنان گویی که در ورزش خدایی
تو که گویی چنین است وچنان است بیا کاینجا مکان امتحان است
بیا یک روز تیمی کن مهیا بیاور پنج بازیکن ز کوبا
بگو تا بی درنگ آماده گردم نمایم تک به شش روی ترا کم
توو آن پنج تن یک تیم گردید اگر گیمی ز من بردید مردید
اگر چه ادعا اصلا ندارم شما را زیر ده جا میگذارم
نسوزد گر دلم قدری برایت چنان اسپک زنم بر دست و پایت
که از دردش شوی مفلوک و بیمار به بهداری برندت با برانکار
نبین سیگاری و بیچاره گشتم ز ترس درسها آواره گشتم
من آن بودم که کلی میپریدم به اسپک ، تورها را میدریدم
ز ضرب اسپکم سرها شکسته است چه بند تورها از آن گسسته است
تو با آن پیکر مافوق سنگین رجز خوانی چنان بازیکن چین؟
تو گر ده سانت از جایت پریدی ز چشم خویش دیدی هر چه دیدی
دگر باید سخن زین بحث برداشت ادب را لاجرم باید نگه داشت
وگرنه یار گوید از حسودی : نمیدانستم اینسان هیز بودی
****
بیا و این زمان جانپرستو ز تن تن یک سخن مردانه بشنو
بجای گشت “بازارسپاهان” و یا هر هفته رفتن سوی تهران
بیا بنگر کمی بر درسهایت که میسوزد دلم دختر برایت
وگرنه بی سواد و خوار گردی شوی مشروط و بی مقدار گردی
****
نوشتم چند بیتی تا بخوانی از این امر مهم غافل نمانی
که گر لغزد کمی در درس پایت ندارد هیچ سودی عشوه هایت
وگرنه من به تو کاری ندارم به فایلت قصد آزاری ندارم
به من چه کپ زدی تکلیف خود را؟ به من چه زشت هستی یا که زیبا؟
به من چه اینکه ورزشکاری ای دوست؟ به من چه ادعاها داری ای دوست؟
به من چه میروی هرروز گردش؟ به من چه اسم ولگردیست ، ورزش؟
بمانی؟number به من چه اینکه استاد زبانی ولی در معنی
مرکز میرسد دست؟tapeاست؟ مرا بر tapeبه من چه فایل تو بر روی
در لیست داری ولیکن انتظار بیست داری؟ error به من چه ده
به من چه نیم ترمت را شدی هشت؟ به تهران کم بکن هی رفت و برگشت
****
خلاصه اینکه مخلص را رها کن به ما این لطف در راه خدا کن
به خیرت نیست امیدم ، مکن شر مکن اوضاع زارم را تو بدتر
****
1 – number
2 – tape
ژانویه 13, 2007 در t 10:48 ق.ظ |
تمام شعرهایت را که یادگار جوانی برباد رفته همه ما “بچه های پشت کوه سید محمد” است نخواندم که بلعیدم. گاهی که سری به یادداشتهای آنروزها میزنم و آن دو مثنوی معروف را میخوانم خیلی مواظبم که پویای 12 ساله ام دور و بر نباشد.هنوز با این سن و سال میترسم از خواندن شعری که زمانی به قهقهه مان می انداخت و امروز چشممان را تر میکند.
آوریل 1, 2007 در t 1:10 ب.ظ |
عالي ، عالي ، عالي بود ، راستي يک کامنت هم اشتباهي گذاشتم آن پايين ها
آوریل 1, 2007 در t 1:18 ب.ظ |
ببين در مورد پرستو داستان اصلي چه بوده ؟
آگوست 31, 2007 در t 8:52 ق.ظ |
چرا نمي نويسي همايون ؟
مارس 7, 2008 در t 8:10 ب.ظ |
آقای تن تن
دمت گرم یه پنجی طلبت
اکتبر 12, 2008 در t 7:49 ق.ظ |
آقا همایون یه شعر هم برای ما بگو
درسته که هم دانشگاهی نبودیم ولی همکار که بودیم !
ژانویه 16, 2009 در t 1:08 ب.ظ |
وبت جالبه. من دارم از شر این دانشگاه خلاص میشم.
ژانویه 25, 2009 در t 10:53 ق.ظ |
مرور این نوشته ها و مخصوصا عکسها تجدید خاطره میکند. دستتان درد نکند
اما بد نیست دستی هم به قالب و ظاهر کار بکشید. من که ن.شته ها را خیلی به سختی میخوانم چون ریز است!
موفق باشید
ژانویه 28, 2009 در t 8:01 ق.ظ |
ورود سگ و با حجاب ممنوع!
http://hejab-diary.blogfa.com/
مارس 18, 2009 در t 2:47 ب.ظ |
الو…
کجایی پس؟
بنویس…
من فارغ التحصیل صنعتی ام. منتظرتم.
سپتامبر 19, 2009 در t 6:49 ق.ظ |
با سلام
خیلی خوشبخت میشیم اگر بتونیم از مطالب و شعر های زیبای شما هم در وبلاگ گروهی صنعتی اصفهان استفاده کنیم .
به ما بپیوندید
http://www.iutgb.ir
نوامبر 1, 2009 در t 9:46 ق.ظ |
سلام خيلي عالي بود.چراخيلي وقته ننوشتيد؟بازم بنويسيد.